گشت وگذار
جمعه نهار مهمون عمه مامان بودیم خارج از شهر . با مامان و پدر ، مادر جون و باباجون و خاله نسترن و ...
کیارش و طاها هم اومده بودند.(23/2/90)
خیلی خوش گذشت .

اولش خواب بودم ، از خواب که بیدار شدم دیدم یه جای خیلی خوشگلم . بهمین خاطر کلی ذوق کردم . داشتم خوش می گذروندم که خاله جون چپ و راست از من عکس می گرفت .

کلی با پدر آب بازی کردم ، خیلی باحال بود...

حلا دیگه حسابی گرسنه شده بودم ، آخ جون جوجه کباب . آخه من جوجه کباب خیلی دوست دارم


بعد ناهار هم یه چرت خیلی کوتاه زدم . حواسم جمع بود که زیاد نخوابم تا دنیا از دستم نره

وقتی بیدار شدم کلی بازی کردم ...




تازه با باباجون هم عکس یادگاری گرفتم

همینطور با دوستام طاها و کیارش هم عکس گرفتم

خلاصه دیگه غروب شده بود . من که دلم نبود برگردیم خونه ، ولی مجبور شدم که با همه اون قشنگیها خداحافظی کنم و برگشتیم به خونه.
اینم داستان روز جمعه من. واقعا که خیلی خوش گذشت . دست همه درد نکنه


گشت وگذار
